این داستان همینطور ادامه میابد به کوچ. در کوچ هم آدمی میشوی مثل قدیم غایب از مجلس خیلی ها و گه گاه حاضر در مجلس اندکی. نامطلوب خیلی ها و مطلوب محبوب بسیاری ها. در کوچ چیزی که ادامه نمیابد خود است. در کوچ دیگر خودت نیستی خودت را گذاشته ای کنار دوستان جانی ت در خانه و جسمت را خون آلود میکشی سرکار؛سرکلاس؛ مهمانی؛ رستوران؛ جسمت میخندد؛ میرقصد؛ شوخی میکند...صدایت هم جا مانده جایی در خانه؛ از گلویت کلاغ می روید. جسمت معاشر است؛ خوش خلق است و دست دراز میکند و می بوسد. خودت؟ خودی نیست. همه بیخودی....
ما سه زن هستیم که بهم وصل شده ایم با طناب نامریی زنانه. معاشر و معلم و شاگرد و آغوش و غم و فریاد همدیگریم در این شهر. شبهایی که ما سه زن هستیم زیاد نیستند دیگر اما وقتی هستند در فراز میکنیم و دنیا پشت در درهم میپیچد و ما بیخبرانیم.