۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

روزنوشت (برچسب اول)

مدتهاست نیت همت کردن دارم برای ساختن یک برچسب با نام زندگی زیر زمین.
من زیر زمین حرکت میکنم بخشی از روز را. اینگونه که با متروی شهر بارسلونا مسافت زیادی را تا بیمارستان. بیمارستان رفتن من موقت است. پارسال دوماه طب پیشگیرانه را رفته ام و امسال هم کارورزی/آموزی. هردو ارتباط چندانی با بالین ندارد اگرچه بیمارستان اخیر مستقیم درباره ی روشهای جراحی در درمان اختلالات دریچه ای قلبی مطالعه میکنیم و این جان من را میسوزاند هر روز از اختلالات متعدد آئورت میگوییم و مینویسم و روشهای برگزیده برای کنترل و نهایت درمان. در واقع این کارورزی/آموزی پزشکی تر است از طب پیشگیرانه ی پارسال...هم دفتری ها هم پزشک هستند...فکر میکنم مسئول بخش انفورماتیک و آمارکار فقط پزشک نیستند. رییس مرکز یک کاتالان بامزه ای است کاملن ناسیونالیست که من را دوست دارد. چرا؟ چرایش همان داستان کسالت بار رابطه ی عاشقانه ی موازی من با زبانهای خارجی است....دوست هم اتاقم هم یک رزیدنت سال آخر پزشکی اجتماعی میباشد که پنج ساعت از هشت ساعت را از زلف من آویخته و مدام سوال میکند و ما هردو بسیار صحبت کنندگان هستیم...چرا اینجا رسیدیم؟ آهان از زندگی زیر زمین...بنابراین من سفر زیرزمینی را یک سال و چندماه است که شروع کرده ام داستانهای قطار و مترویی دارم که خالی از لطف نیستند. اما عزیز من! ساختن یک برچسب و پایبندی به تداوم نوشتن در این چارچوب؛ من را در چارچوب نمیگنجاند. دلم میخواست در این یادداشت بیشتر از مِتا انالیز و پزشکی مبتنی برشواهد بنویسم و سیستماتیک ری ویو بعد دیدم عزیزان من! من تا چند ماه پیش هم از شنیدن این خزعبلات تهوع میگرفتم. چرا باید چس مثقال خواننده را آزار روانی بدهم؟ پس میخواستم لینکی بگذارم برای اینکه نامه ی محمد رضایی راد را بخوانید به رضا ثروتی...دیدم حتمی تا این لحظه جایی که من لینک را گذاشته باشم آن را دیده و خوانده اید...از خیر اینهم میگذرم...

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

ریم عزیز

ریم عزیز
اگر از احوال من جویا باشی؛ قصد ندارم امسال وسط بازار تجریش یک تعزیه و تکیه ای روبراه کنم و کسی را برای امسال در نظر ندارم برای ذکر مصیبت...ذکر مصیبت هایم را جلوی رویم روی شیشه های عینکم؛ حاشیه ی دست نوشته ها میبینی...ذکر مصیبت مردگی یک بچه هم احوال یک روز دو روز ما که نیست. ته چاه نشسته ام چل گیس میبافم و زبان به کام میگیرم...جانم هزاربار چهل روز از هشت سال میرود و خسته و رنجور بازمیگردد. جانم نفرین شده است. من در عوض چه میکنم؟ مزاح...میخندم...میدانم سرم را که بگردانم در آینه التماس خیرات میکنند...چهل روز: هزار بار: هشت سال؛ با آینه قهر میکنم آینه هم از من...من از خودم...ریم عزیز بیا از احوال من جویا نشویم. احوال بالینی خوبی دارم. روزها تحسین می شوم و شبها نوازش...کابوسها هم مثل رفقا؛ هیچ کدام نیمه راه نشدند. نیمه راه؛ رفیق نیست...مسافر است و سکون ندارد...امسال مخارج مراسم عزاداری را صرف امور روزمره ی مرداب میکنیم...شاید که پنهان کردن سوگ در پستو روا تر باشد

یک شب

رفتیم نشستیم روی پله های حیاط ما...حرف میزد نگاش نمیکردم نمیشنیدمم. داشتم اون ته حیاطو نگاه میکردم که تاب بود ده سال پیش ولی اون شب که نبود...همون ته حیاطو که اون بچه توی سنگاش میدویید بعدش اون بچه مرد...رو پله ی حیاط ما نشستیم فکر میکنم داشت میگفت چند سال دیگه یه مشت آشغال میفتن جلوی روت و مجبوری تایید کنی خوب شد اون بچه مرد و نفهمید اینهمه آشغال تو دنیا ممکنه جمع بشه.