۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

هل

آخرشم که خستگی و دیوانگیه.  نشستم رو یه تاب  نیم شکسته هرکی رد میشه یه هل میده به میل خودش تا علاقه ش به کدوم سمت باشه؛ آخرش هم تاب میشکنه و من رها میشم. رهایی شکننده و دیوانه.

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

لیس

زخمهای خودتان رو خودتان بلیسید قبل از اینکه برایتان گاز بگیرند
 

یک روز....

بارون میومد نزدیک تابستون بود. خرداد  هفت سال پیش شاید. ایستاده بودم در یک بادگیر سورمه ای رنگ سر شانزده آذر به انتظار.