۱۳۹۱ خرداد ۳۱, چهارشنبه

فرار بزرگ

از در اون آپارتمان خاکستری بدرنگ که وارد میشدی باید دزدکی میرفتی بالا. طبقه ی سوم؟ بیشتر از یک بار نرفتم...آهنگ ترس و تردید و فرسودگی و فرسایندگی ش برای من کر کننده بود....همون شب بود که فرار کردم....

what is fair my dear

بلاگر همه چیزو ضبط میکنه برام؟
تمام عمرم کوشش کردم که منصف باشم در حق طبیعت...هیچ وقت در حق من انصاف نشده. یادم بمونه

یک شب ۴

یه آپارتمانی ته یه کوچه تو ولیعصر نرسیده به میدون. یه پیانو تو آپارتمانه بود با یه اتاق و یه تخت یه نفره ی غمگین...چندتا چمدون.