مرگ در والنسیا

Amargura

۱۳۹۶ آذر ۱۱, شنبه

باران اسیدی

›
یک گوشه ی تاریک چسبیده بودیم به هم و به دیوار که گفتم تنهام...از دهنم پرید...گفت حرف بزن. گفتم حرف بزنم همه چیز خراب میشود. گفت تو حرف زیاد...
۱۳۹۶ آبان ۲۷, شنبه

مرا جای خودت بگذار، خودت را جای گهواره

›
کلمه ای برای نوشتن ندارم آنقدر خالی و خسته م. یعنی اگر بدانم کسی جایی کمین کرده برای دزدیدن کلمات من، دور می مانم و کم کم محو میشوم بی گفتگ...
۱۳۹۶ مهر ۱۷, دوشنبه

وان راز شنیده شد به هر کوی؟ *

›
امروز با کسی حرف میزدم میگفتند بیاییم خاطرات طبابتمان را بنویسیم. میگفتیم همه خنده دار و شرم آور است و میخندیدیم بخاطراتمان. برای من رابطه ...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
با پشتیبانی Blogger.