مرگ در والنسیا
Amargura
۱۳۹۴ مهر ۶, دوشنبه
شب ها جنایتکارند*
›
در روز هشتم هفته بیدار شدم و دیدم دیگر نمیخواهم، نیستم، دست و پا هم نمیزنم. یک ماه قبل ترش جوری دست و پا زده بودم که مفاصلم لق شده بود. از ...
۲ نظر:
۱۳۹۴ شهریور ۳۱, سهشنبه
چهار گوشه ی عالم را زنی مچاله کرد پنجره را باز کرد دور انداخت *
›
زنی به بندر رفت، همان شهری که از آن متنفر بود. بوی دریا و مسافران جهانگرد و ماهی را فرو داد. سرفه ی سختی کرد، تلفن، دفترچه ی تلفن، کارت و م...
۱۳۹۴ شهریور ۱۴, شنبه
عافیت در مزرع ما آفت دیگر بود*
›
مادر بزرگم سر مرغ و خروس میبرید و برای ما خوراک میساخت. بعضی وقتها شاید یک یا دوبار دیده بودم که بعد از اینکه سر مرغ را میبرند بدن بدون ...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب