مرگ در والنسیا
Amargura
۱۳۹۴ اردیبهشت ۸, سهشنبه
به پرنده ای که قلبش را....
›
بغضم با بغض رامک ترکید. بغضش را زدم به سینه و ناخن به صورت کشیدم که آفتاب برآید نیامد* طوری پراکنده ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم...
۱ نظر:
۱۳۹۴ اردیبهشت ۳, پنجشنبه
›
یک کاسه ی چینی بند زده ای بود این صبر و تحمل که آن هم تمام شد لبریز شد رفت.
۲ نظر:
۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه
هیچ کاری نمیکردی فقط مشغول مردنت بودی.
›
بشر تنهاست. یک بار در جلسه ای با عنوان سارتر مدعی اگزیستانسیالیم ایرانی مشهور روی تخته ی سفید این را نوشت. آن وقت ها قلب نازکی داشتم که به ...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب