مرگ در والنسیا
Amargura
۱۳۹۳ اسفند ۵, سهشنبه
ما تنهاتر میشویم پابهپای درختها
›
*ما همدیگر را میفهمیم مثل موجهایی که اندازهی هم دلشوره دارند نذر کرده ام هجرتم که تمام شد، روزی بیایم گیسوانت را ببافم و میانشان گل ...
۱ نظر:
۱۳۹۳ اسفند ۴, دوشنبه
به ز
›
خواب دیده ام. هر دوی ما آبستن بودیم. صورتت را ندیدم اما شنیدم گفتی دستهایت باد کرده اند. من می ترسیدم بگویم آبستن خون ام فقط. میترسیدم هول...
۱۳۹۳ اسفند ۳, یکشنبه
›
صدای پایم از انکار راه بر میخاست و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود قصه ام را که میدانی و میگویی امید . سی و چند سال دیگر را ...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب