مرگ در والنسیا

Amargura

۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه

یک شب

›
تو بودی در یک عبای عجیب کرم رنگ و پایت شکسته بود؛ جعد مصنوعی زلفت به شانه ات افشان میشد. آینه ها پشت سرت را نشان میدادند. چشمهایت؛ صورتت؛ ل...

علی السویه

›
ایشون تازگیا راس گفته. نه فقط آدمهای جدید؛ بلکه قدیمی ها هم در جای خودشان درجا بزنند؛ قدمی هم جلوتر نیایند. تصوری از چسبیده شدن دوباره ی کس...

مردِگی

›
در جایی از عمرم خودم را به مدت دو یا سه ماه؛  در وضعیت کم یا زیاد از انسانها دوری و دوستی قرار دادم.  با یکی دو نفر از روی اجتماعی بودن انس...
۲ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
با پشتیبانی Blogger.