مرگ در والنسیا

Amargura

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

ساحلی/گم

›
فکر میکردم میرم فرش و میز و این ور و اون ور میکنم نشیمن از لختی بیرون میاد منم از اون حال. آخرش نشستم کف سرد سنگ بی عرضه. همیشه کسی باید م...
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

این یادداشت واقعاً عنوان ندارد

›
لیلاجان دیگر نمیشناسی ام. نه صدا و نه کلمات. از زیر خاک که حرف بزنی صدایت نمیرسد. غیر از این هم نباید باشد. دلم که هیچ. سرم را کنده و گذا...

ساحلی/ یا اسهالی

›
سلیاک دارم خودم کشف کردم بارسلون نامردی کردی با نوع رژیم تحمیلیت... حالا ماییم و اسهال
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
با پشتیبانی Blogger.