مرگ در والنسیا
Amargura
۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه
از ساعت بیست چهار امروز: لکاته جان، نه خسته!
›
خواستم از روی میز فنجان خالی را برندارم، تا ابد بماند و بمانم، خواستم کتابی را که باز روی زمین پای تخت گذاشته م تا خاک بخورد برندارم تا ابد،...
۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه
سال بلوا
›
امروز به وقت تازه شدن، فردای آخرین روز سال بلوا، تازه میشدم با صدای فیروزه ای آب و عطر بنفش کوهستانی، امروز به وقت نسیم و تند تر از نسیم، خر...
‹
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب