پدرم در بامداد یک روز آفتابی مُرد. اما مظلوم اما بی درد.
پدر باید برخیزد برای دختر کوچک مرده اش قناری بخرد پنج شنبه عصرها...
یتیم شدم جایی که پدرم چشم به در من مُرد.
پدر باید برخیزد برای دختر کوچک مرده اش قناری بخرد پنج شنبه عصرها...
یتیم شدم جایی که پدرم چشم به در من مُرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.