مرگ در والنسیا
Amargura
۱۳۹۲ خرداد ۱۷, جمعه
مطمئنم گلوی خودت را خواهی برید در آن روز
در یکی از داستانهای فیلم هفت روانپریش قاتلی گلوی دختربچهای را میبُرد و به زندان میرود و بعد از سالها که آزاد میشود متوجه میشود پدر دختربچه هر جا که میرود تعقیبش میکند و از دور در سکوت به او خیره میشود. اول برایش مهم نیست ولی سالها طول میکشد و کم کم قاتل از این حضور دائمی و نگاه خیرهی پیرمرد دیوانه میشود. جایی میخواند که تنها کسانی که قطعن به جهنم میروند نه قاتلها و متجاوزها که کسانی هستند که خودکشی میکنند و فکر میکند در جهنم دیگر کسی نیست که به او خیره شود. قاتل تیغی برمیدارد و گلوی خودش را میبُرد و آخرین چیزی که میبیند این است که پیرمرد هم گلوی خودش را میبُرد. این روزها بیشتر از هر زمانی حس میکنم سنگینی نگاههایی قاتل را به جنون کشانده. جنونی که هر چه پیش میرود مضحکتر و به خودکشی نزدیکترش میکند. بله، انتقام غذایی است که باید سرد سرو شود، خیلی سرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.