۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

ساحلی/تولد

متوجهی؟ این مرتبه ی اول نیست که از اعماق کشیده میشوم به لجن و سیاهی؛ اما مرتبه ی اول بود که دستم را به لبه ی چاه میگرفتم تا فرو نروم. از در و دیوار شهر گرفته تا لاجوردی مدیترانه؛ بهانه های ساده ی خوشبختی را نادیده نانگاشتن. دست آخر به هورمونها توسل جستن. هورمونها مرد و زن ندارند. من باور داشتم شاید دارم که این سرگشتگی و حیرانی از هورمونهاست آنها بازیت میدهند...متوجهی که؟ دوپامین بالا؛ سروتونین پایین؛ تسلیم! آتش... و قربانی از پای میفتد برمیگردم به لحظه ی همراهی کردن مادری در تولد...شازده کوچولو: برایم گوسفندی بکش...عروسک گواتمالایی...هورمون...زیبایی مادرم...موهایش؛ موهای زیبای پر مادرم...همه چیز از مادرم شروع شد؛ همه چیز از درد...

۱ نظر:

  1. "

    I look inside myself and see my heart is black
    I see my red door and must have it painted black
    No more will my green sea go turn a deeper blue
    I could not foresee this thing happening to you
    "

    پاسخ دادنحذف

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.